اين كه از خود بگذريم تا دلي شاد شود يا تكيه گاهي باشيم تا غم ديدهاي آرام بگيرد. و فروخوريم آنچه را دوست داريم همه از سرشت انسان بودنمان است در دنيا طوري زندگي كن كه اگر يك لحظه فقط يك لحظه اطرافيانت را ترك كردي جاي خالي تو را حس كنند . هر گاه دروراي پر هياهوي زندگي از قلوب بي وفا و بي عاطفه خسته و نا اميد شدي تنها خدا را به ياد آور كه هميشه و در همه حال براي خوشبختي تو مي تپد لحظه هاي زندگي را به دست باد ندهيم چون باد همه چيز را با خود مي برد. دنيا مي گذرد با تمام خوبي ها و بديها اين قدر خودتو گول نزن و اداي آدمهاي با خدا در نيار اگر لحظه اي فقط لحظه اي درست فكر كني مي بيني كه جاي خدا چقدر در زندگيت خالي است........
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 دی1389ساعت 2:24  توسط مونس
|
تو زندگی دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی
ویلیام
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 دی1389ساعت 1:56  توسط مونس
|
باد بادك
وقتي توي هواي سرد پاييزي وايساده خوابم برده بود و طبق معمول صداي بوق و هياهوي آدمارو تو گوشم وز وز مي كردن كه يكدفعه از دور سرو صدايي به گوشم رسيد كه خيلي آشنا بود و منو مي برد به دوران نو نهاليم وقتي مامان و بابام كنارم بودن و من مثل هميشه خوشحال از بودنشون و ديدن بچه هاي محله با زحمت به عشق ديدن بچه محلها چشمم رو نيمه باز كردم اولش همه چيز تار بود بعد كه كم كم همه جا واضح مي ديدم بين بچه ها يي كه كنارم بازي ميكردن و همديگرو صدا مي زدند دنبال چهره آشنا مي گشتم و لي هيچ كس برام آشنا نبودوخيلي نا اميد شدم و وقتي سرم رو بالا گرفتم ديدم يك باد بادك بالاي سرم چرخ مي خوره و من عاشق رقص بادبادك شدم .
يكهو به خنده بچهها و دويدن بادبادك بدنبال بچه ها حسوديم شد خواستم بادبادك فقط به من بخنده و براي من تو آسمون برقصه پس تا تونستم دستامو بالا تر دراز كردم و بادبادك و تو بغلم گرفتم وبچه ها سر وصدا كردن و هي مي خواستن از قدم بالا بيا ن و بادبادك رو از من بگيرن ولي من نزاشتم بيان بالا و اونارو سر دادم پايين تا اينكه يكي از بچه ها اينقدر عصباني شد و به طرفم كفش شو پرت كرد و منم براي اينكه جلو عشقم بادبادك كم نيارم كفش رو اول گرفتم و بعد كه حسابي بچه محله رو ترسوندم محكمتر به طرفش پرت كردم و بعد بچه ها از من و بادبادك دست كشيدن و رفتن حالا من و بادبادك تنها مونديم و بادبادك خيلي دوست داشت از دستم فرار كنه و بره با بچه ها ولي هر چي بيشتر تكون مي خورد من محكم تر تو بغلم مي گرفتم اش كم كم باد بادك نا اميد شد و فرار از دست من براش غير ممكن شد روزها و هفته ها و ماه ها وسالها از اين ماجرا مي گذره و كم كم بادبادك خوش رنگ و روم رنگ پريده شد و پوستش نازك و پاره شده حتي گوشوارهاي رنگيش پاره شد و ريختن ومن همچنان به خاطر خط لبخندش محو تماشاش بودم تا اينكه يك روز وقتي داشتم عاشقانه به خط بي رنگ و روي بادبادكم نگاه ميكردم و در دل عاشقانهباهاش حرف ميزدم.
يه صدا منو به خودم اورد و اون بچه محله بود ولي حالا بزرگ شده بود و اومده بود سراغم و مي خواست بادبادك و ارز من بگيره تا اومدم بادبادك رو بالاتر ببرم تا ازم نگيرنش سوزش بدي پايين پام احساس كردم ولي هيچ چيز برام مهم نبود جز نجات بادبادكام تا اومدم رهاش كنم بره يك هو از بيخ بريده شد م و و قتي داشتم سقوط مي كردم تنها عشقم رو صدا زدم همه چيز واژگون شد و من محكم به زمين خوردم و در آخرين لحظه احساس كردم استخونهاي چوبي و نازك باد بادكم زير تنه چوبي ام خرد شد و در آخرين لحظه آرزو مي كردم اي كاش هرگز بادبادك رو تو شاخه هام نمي گرفتم و اي كاش ميذاشتم بادبادك زيبام تو آسمون برقص و بره و من با يا دش زندگي مي كردمو اون موقع بود كه فهميدم مي تونستم مغرور نباشم و اينجوري نشه حتي در آخرين لحظه نتونستم ببوسمش حالا ديگه برام مهم نبود چه بلاي سرم مياد فقط دوست داشتم يك باره ديگه لبخند بادبادكم رو ميدم و به عشق ديدنش چشمامو بستم .الان سالهاس كه از اين ماجرا مي گذره و من همچنان با چشمهاي بسته تصوير يك بادبادك كه لابه لاي شاخه هاي بلند و قديمي درخت چنار كنار خيابون رو بخاطر دارم ......
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 2:32  توسط مونس
|
ماه و ابر
وقتي يك شب داشتم گردي ماه رو مي ديدم .ماه آروم آروم رفت پشت ابر و يواشكي اونو بوسيد .
چقدر زيبا شده بود ماه وقتي داشت ابر كوچولوي سفيد و لطيفي رو يواشكي مي بوسيد چقدر زيبا بود نور ماه......
+ نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 1:1  توسط مونس
|
باز اومد م تو نبودي........
باز اومدم وتو را صدا زدم هيچ صدايي جز صداي خودم نشنيدم و دوباره صدات كردم اما جوابي ندادي اشك تو چشمام جمع شد و تو رو با بغض صدا كردم و باز تو جوابي ندادي و من گريستم بلند و بي پروا گريستم كه تو كجايي
و چقدر من دور بودم
تو تو صدام بودي ومن نشنيدم صدايت را.............
+ نوشته شده در شنبه 19 دی1388ساعت 0:48  توسط مونس
|
درخت و دسته كلاغها
يك روز بعدازظهر درخت چنار بلند و لختي رو ديدم كه يه عالمه كلاغ سياه روي شاخه هاش نشسته بودنند .
اولش فكر كردم دارن قصه شب گوش مي كنند ولي بعد يادم اوفتاد تازه دم غروب بعد كمي فكر كردم و با خودم گفتم: حتما دارن اخبار روز رو براي هم تعريف مي كنند.....
خيلي دوست داشتم روزنامه كلاغ ها رو فردا مي خوندم...........
+ نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 21:9  توسط مونس
|
سلام من دوباره مينويسم ......
+ نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 12:15  توسط مونس
|
تقدیم به آدمایی که به ر احتی از کنار هم رد می شن
سلام خدا
امروز مثل هر روز ديگه وقتي چشمم و باز كردم تو رو ديدم كه با يه لبخند ازم پذيراي كردي و من هم به تو لبخند زدم و چه آرامشي بمن ميدي وقتي خيره تصويرت ام هميشه با نگاهام دنبال تصوير توام خيلي وقتهاشده من تو رو بين آدماي زميني پيدا ميكنم و هر وقت از چشمم دور ميشي قلبم گواه ميده غصه نخورم و تو برميگردي سالهاست كه تو منو از دو رو نزديك با نگاهات دنبالم مي كني و من زير سايه نگاهت پناهگاه محكمي ساختهام تا وقتي با رون رحمت مشكالاتت مي باره منو پناه ميدي تا مبادا قلبم تاريك بشه و تو هميشه آروم و ساكت به حرفاي من گوش ميدي و من بحر درگيريهاي زمينيام و تو بحر نگاه امي تا تمام نگرانيهايم را محومی كني ومن غافل از اينكه تو صبورانه گوش دادي و به من آرامش رو هديه كردي و من به دنبال كسي ميگردم و از تو فاصله ميگرم و من چه احمق ام كه معناي صبوري و سكوت تو نفهميد م و چه سخت بود برات كه رفتن منو نگاه كني و من چه سرد از تو جدا شدم و به خيال اينكه آدما بهتر جوابگو يند .
و اين تويي كه قرار هر روز صبح رو بياد داري و سر قرار منتظر من ميموني تا مونست سلام بده و تو رو بياد بياره و چه دردناك وقتي نگاهاي سرد منو مي بيني و من چه بي تفاوت از كنارت رد ميشودم و صداي فرياد( دوست دارم ) را نمي شنيدم
تو شب و روز كنارم بودي و منو لحظه اي ترك نكردي و من تمام مدت به خيال اينكه بهتر از تو را پيدا كردم شب رو به صبح ميرسوندم و غافل از سايه پر مهرتو بودم تا اينكه آدم زميني رفت ومن شاهد رفتنش بودم و وقتي به طرف تو نگاهم افتادو از ديدن اشكهات منو حيرون كردي
تو براي من ميگرستي و احساس ا م رو درك كردي و من گريستم نه بخاطر رفتن آدم زميني بخاطر تو كه اينهمه مدت غم خوارم بودي و من غافل بودم
ومن حالا فهميدم چرا اولين روز آشنايم با آدم زميني بارون باريد ومن خوشحال از باريدن............
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 15:8  توسط مونس
|
رفتم تا خواب كوه رو ببينم و كوه قشنگم چه زيبا خوابيده بود و تمام درختاآروم بودن تا مبادا كوه قشنگ بد خواب نشه حتي ماه هم زيباتر از هر شب مي درخشيد من هم آروم و پا ورچين از كوه زيباي تنهايم دور شدم تا مباد ا بيدار بشه و از تاريك شب بترسه......و هيچ وقت تصويرخواب كوه از خاطرم نميره
+ نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 0:21  توسط مونس
|
يك روز وقتي كه پرنده هاي مهاجر مهمون آسمون آبي شده بودنند .
و بين ابر هاي سفيد پنبه اي بال مي زدنند و به طرف شمال حركت مي كردنند
يك دفعه پرنده كوچك مهاجر چشم اش تا به زمين سبز افتاد فكر كرد بهتر بره و از جلو به اين رنگ نگاه كنه پرنده كوچك مهاجر از آسمون آبي خودشو جدا كرد و به زمين رسوند و وقتي پا شو روي زمين گذاشت خاك پاشو گرفت و اون ديگه نتونست بپره.
اون فرياد زد تا صداش به آسمون برسه ولي صداي پرنده كوچك توئ اون همه سروصداي پرندهاي مهاجر گم شده بود .
پرندگان مهاجر دور تر ودورترشدن .تا اينكه كاملا از نظرها پنهان شدن. حالا پرنده تنها شده بود و اونقدر پرواز نكرد كه پريدن رو فراموش كرد.
ولي هرگز زمان مهاجرت پرنده ها روفراموشش نكرد. و هميشه شاهد پرواز پرنده هاي آزاد بود......
+ نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 15:5  توسط مونس
|